به نظر می‌رسد گزاره‌ جدیدی به عنوان «رفتن» بین جوان‌ها باب شده و آن‌ها به هر بهانه‌ای می‌خواهند بروند.

مسئله مهاجرت به خارج از کشور فقط مختص ایرانیان نیست. گاهی اوقات به خاطر نداشتن یک نگاه بین‌المللی به موضوعات این تصور شکل می‌گیرد که بعضی از مسائل، مسائل خاص و ویژه ما است در حالی که این طور نیست و مسئله مهاجرت در همه جای دنیا  وجود دارد. مهاجرت در ایران به چند مرحله از نظر تاریخی تقسیم می‌شود و شروع‌اش به حدود 150 سال پیش به شکل خیلی محدود در دوره قاجار برمی‌گردد. در آن دوره‌ بعضی از بازرگانان اول به بهانه تجارت می‌رفتند و بعد ترجیح می‌داند همان جا زندگی کنند. فاز بعدی مهاجرت به دوره رضا شاه برمی‌گردد. بعد از تاسیس مدرسه دارالفنون افرادی از طرف حکومت برای تحصیل به خارج از ایران رفتند. مرحله بعدی برمی‌گردد به دوره پهلوی دوم و دهه‌های سی و چهل و پنجاه. در این مقطع دولت به خاطر افزایش در امدهای ناشی از فروش نفت  واعطای بورس به دانشجوها از اعزام آن‌ها به خارج از کشور حمایت می‌کرد. در آن دوره دولت دانشجویان زیادی را حمایت کرد که برای تحصیل به خارج از کشور بروند، درس بخوانند و بعد برگردند. اما در این دوره اتفاقات جالی می‌افتد. بعضی از آن‌ها برمی‌گردند و منصب‌هایی را در حکومت برعهده می‌گیرند و یک عده هم در قالب انجمن‌های اسلامی و کنفدراسیون‌های دانشجویی علیه  حکومت پهلوی فعالیت می کنند. این سه مقطع به قبل از انقلاب اسلامی برمی‌گردد. این مهاجرت‌ها کوتاه مدت بود و با نگاه برگشت به ایران  صورت می‌گرفت. ولی در بعد از انقلاب چند فاز مهاجرت داریم. مرحله سال 58 و 59 است که بیش‌تر مهاجرت‌ها سیاسی است. یعنی وابستگان حکومت پهلوی با ترس‌های منطقی و غیر منطقی از پیامدهای انقلاب و استقرار رژیم سیاسی جدید از کشور فرارکردند. این مرحله بیش‌تر ماهیت سیاسی داشت. مرحله دوم مهاجرت در بعد از انقلاب مربوط به سال‌های بعد از جنگ است. این‌ها هم نگاه سیاسی داشتند اما نه به اندازه موج اول و زمینه های   اجتماعی فرهنگی هم در آن دیده می شود. به این معنا که عده‌ای تصور می‌کردند که شرایط ایران بعد از انقلاب به علت شرایط جنگی است و وقتی جنگ تمام شود شرایط دگرگون می‌شود. اما بعد دیدند که نه یک سری اصول و چهارچوب ها در نظام وجود دارد که بعد از جنگ هم ادامه پیدا کرده است. در واقع این گروه از مهاجران  ایران را مناسب زیست خودشان نمی‌دیدند. این روند مهاجرت بعد از جنگ دیگر زمان‌اش کوتاه نبود و با یک شیب منطقی تا دهه هفتاد هم ادامه پیدا کرد. ولی نکته جالب این است که در همین دهه هفتاد بود که مساله مهاجرت با عنوان «فرار مغزها» موضوع مطالعه‌ شد. فاز بعدی مربوط به بعد از سال 88 است که باز مهاجرت در سطح محدود تر رنگ و بوی سیاسی می‌گیرد.

 

اما بحثی که ما بیش‌تر باید درباره آن حرف بزنیم، مهاجرت اجتماعی فرهنگی است.

بله، در واقع دلایل فرهنگی و اجتماعی مهاجرت در کشور ما اهمیت دارد. ببینید، به موضوع مهاجرت نباید یک نگاه منفی داشت. در کشور ما به پدیده مهاجرت بعنوان یک آسیب، تهدید و یک امر منفی نگاه می‌کنیم. چون مهاجرت در کشور ما همیشه به عنوان یک جاده یک طرفه تعریف شده است. یعنی افراد از ایران می‌روند بدون این که بازگشتی برای آن‌ها متصور شویم. در حالی که می‌شود به مهاجرت مثبت نگاه کرد و آن را به عنوان یک واقعیت نه به عنوان یک تهدید دید. در این صورت مهاجرت می‌تواند هم یک فرصت تلقی شود و هم یک تهدید. خیلی از کشورها مثل پاکستان، هندوستان، چین، آلمان در دوران بین جنگ جهانی اول و دوم و حتی امریکا در دوره‌ای با مسئله مهاجرت مواجه بودند. این کشورها مهاجرت را به عنوان یک جاده دو طرفه تعریف کردند. به این معنا که افراد بنا به هر دلیل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی از کشور می‌روند ولی پیوندهای‌شان با کشور قطع نمی‌شود. به نظرم ما هم باید نگاه‌مان را به مسئله مهاجرت تغییر دهیم. مهاجرت به شرطی که مسیر رفت و برگشت باشد، لزوما امر بدی نیست. وقتی شما ذهنیتان نسبت به مهاجرت مسیر غیر قابل بازگشتی باشد، مسیر بازگشت را هم می‌بندی و این نکته بسیار مهمی است.

 

به نظر می‌رسد تعداد آدم‌هایی که برای پیش‌رفت علم مهاجرت می‌کنند، خیلی کم است و درس خواندن تبدیل به بهانه‌ای برای رفتن شده است.

ببینید، بین تصمیم برای مهاجرت و امید به آینده یک رابطه مستقیمی وجود دارد. در سن جوانی تراکم امید در وجود آن آدم به شدت زیاد است. هر چه امید به آینده مطلوب در وجود یک جوان کم‌تر می‌شود، علاقه به مهاجرت در آن بیش‌تر می‌شود. حالا موضوع مهم این است که آیا هر کسی که امید در او کاهش پیدا کند به فکر مهاجرت می‌افتد؟ نه، این طور نیست. خیلی‌ها به فکر خودکشی می‌افتند یا به سمت مواد مخدر، مشروبات الکلی و بی خیالی و بی هدفی  می‌روند. کسانی هم اتفاقا به فکر مهاجرت می‌افتند که اتفاقا آدم‌هایی با انگیزه‌های بالا هستند. به نظر من این‌ها یک سر و گردن از بقیه بالاتر هستند. یعنی آدم‌هایی هستند که نمی‌خواهند تسلیم شرایط شوند. پیش‌فرض اولیه هم که لزوما درست نیست، این است که هر جایی که برویم بهتر از این جا است و ما می‌توایم یک زندگی امیدوارانه‌ای را برای خودمان بسازیم. گاهی بعد از قبول نشدن در دانشگاه به فکر مهاجرت می‌افتند، گاهی بعد از پیدا نکردن شغل مناسب . این اقشار  نمی‌خواهند امیدشان را برای درس خواندن یا شغل مناسبی پیدا کردن از دست بدهند حتی به قیمت جلای وطن .

چه عواملی باعث ایجاد امید یا ناامیدی می‌شود؟

عوامل خیلی گسترده‌ای وجود دارد؛ جامعه، فرد و حکومت در ایجاد امید دخیل هستند. مفهوم امید را می‌توانیم در سه ضلع یک مثلث ببینیم. رفتار حکومت و تصمصم‌گیرهای او، ادبیاتی که مسئولین سیاسی کشور در تریبون‌ها استفاده می‌کننددر این فرایند خیلی موثر است  باور کنید به عنوان فردی که در حوزه علوم سیاسی سالهاست می خوانم و می نویسم  عرض می کنم ، کلمه به کلمه مسئولان کشور در امید بخشی یا ناامیدکردن  جوان‌ها تاثیر دارد.زیرا جوانان با دقت رفتار مسئولان کشور را در همه سطوح رصد می کنند و درباره آنها نظر دارند. اما باز همه‌ اش حکومت نیست و بخشی از آن‌ها به جامعه برمی‌گردد. خیلی از رفتارهای پیش پا افتاده و ظاهرا بی‌اهمیت در جامعه جوان‌های ما را به فکر مهاجرت سوق می‌دهد. مثل رفتارهای ناهنجاری که در جامعه می‌بینیم از آشغال انداختن توی خیابان گرفته تا خشونت هاو مزاحمت های  زبانی و بدنی و خیلی جزئیات دیگر. این‌ها محصول جامعه است که به فرد و حکومت ربطی ندارد. ضلع سوم  هم به خود فرد و زمینه‌های روان‌شناختی، روحی و روانی و ویژگی‌های شخصیتی فرد برمی‌گردد. پس اگر جامعه‌ای می‌خواهد مهاجرت را مدیریت کند و به سمت مهاجرت‌های سازنده ببرد، باید روی امید در جامعه‌اش کار کند. یک حکومت باید جلوی هر تصمیم و رفتاری که میزان امید شهروندان بویژه جوان‌های‌اش را پایین می‌آرود، بگیرد و باید همه تصمیم‌ها به سمت امید به آینده باشد. ببینید، آدمی که نقش‌های مختلفی در جامعه دارد همیشه نسبت به آینده امیدوار است. همه گرفتاری آن‌جا است که جامعه به آن آدم نقشی ندهد و او خودش بماند و خودش. در واقع رفتن و مهاجرت این جا معنای زندگی مجدد و تولد دوباره پیدا می‌کند. به عبارت دیگر  تصمیم به مهاجرت آخر خط یک مرحله از زندگی است. یعنی من در این مرحله به آخر خط رسیدم و به یک تولد دوباره احتیاج دارم. تولد دوباره‌ای که حالا آن طرف‌اش هم معلوم نیست که به یک بن‌بست منتهی می‌شود یا به یک زندگی شکوفا و سعادت‌مند.

 

دقیقا همین باعث ایجاد یک تصویری از مهاجرت می‌شود که لزوما هم منطقی نیست. یعنی فرد به هر قیمتی می‌خواهد بروند. حالا به این کار ندارد که آن کشور یا حتی رشته‌ای که انتخاب می‌کند چه قدر درست است. به نظرتان چه چیزهایی می‌تواند تصویر آن طرف را واقعی کند؟

راه حل‌اش افزایش رابطه بین‌المللی مردم است. ما با نگاه بسته درون‌گرا جلوی تفکر جهانی شهروندان را می‌گیریم. کسی که وضعیت دنیا را نشناسد، قدر کشور و حکومت خودش را هم نمی‌داند. هر کسی اگر شناختی از دنیا حالا چه در فضای مجازی و چه واقعی داشته باشد، قدر فرصت‌ و داشته‌های جامعه خودش را می‌داند. مثلا ایرانیانی که می‌روند خارج از کشور و مدتی زندگی می‌کنند، حالا چه بر‌گردند چه برنمی‌گردند، آن جا تازه قدر معنویت داخل ایران را می‌فهمند. وقتی نگاه درون‌گرا داشته باشیم، عده‌ای از آدم‌ها هم که سطح فرهنگی پایین‌تری دارند وقتی به خارج از کشور می‌روند، در آن سیستم هضم می‌شوند و قدرت مواجه آگاهانه و انتخاب‌گرایانه با دنیای جدید را ندارندو به ابتذال و لودگی می افتند. مجموع این عوامل یک ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی ایجاد می‌کند که به نفع آن فرد و کشور نیست. من فکر می‌کنم بهترین راه برای این که مسئله مهاجرت از یک تهدید به یک فرصت تبدیل شود، این است که فهم آدم‌ها از همان دوران کودکی نسبت به دنیا و واقعیت‌های‌اش ارتقا بدهیم به گونه ای که با همه مسائل مواجه عقلانی و منطقی و منصفانه داشته باشد نه براساس ذهنیت ها و تخیلات و پیش داوری ها.